تبليغاتX
من فرزند آدم

من فرزند آدم

آسمان بار امانت نتوانست کشید قرعه ی کار به نام من دیوانه زدند

...


کسی مرا می خواند...

کسی به من لبخند می زند...

کسی مستم می کند...

کسی خودش را به من الهام می کند... 

کسی در من است. کسی. کسی که همه کس است. لابه لای نفس هایم. در خلال تپش هایم. کسی هست...

کسی که پیش از هر خوردن می گوید: بگو  "بسم الله"...

ای همه کس، ای غیر از تو هیچ کس، ای کس من بی کس! با من بگو:  این... آخرین محرم است...


+ نوشته شده در  شنبه 5 آذر1390ساعت 16:13  توسط راحیل  | 

فقط یک تب روحی

 

درد... استخوان هایم را می سوزاند... سرم گیج می رود... سینه ام سخت فشرده است... تقلا می کنم...

هر فکری که به سرم می آید دردی را به من تزریق می کند و می رود. هر اظطراب لگدی به من می زند و می گذرد. هر ثانیه را چون پیاله خونی سر می کشم...

درد... خسته ام... سخت خسته ام. نمی شکند این بغض لعنتی.

باز هم از آن روزهاست. باز قفل شده ام در تشنج نگرانی و تشویش. دلم سخت از همه چیز گرفته. انگار دیگر کسی را نمی شناسم. در لاک خود فرو می روم تا جاییکه اثری از نور نیست. کاش کسی مرا خاموش کند. خسته ام. از چیزهایی که نیست و باید باشد... از چیزهایی که هست و نباید باشد... از چیزهایی که انتظار داشتم باشند و نیستند... خسته ام...

نمی دانم آیا امشب جان سالم از این تب روحی به در می برم...

باید برخیزم.

باید برخیزم...

 

پ.ن: دستم را رها کردم که هر چه از دهنش در میاید بنویسد. شاید حذفش کنم. شاید باید حذفش کنم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 مهر1390ساعت 1:25  توسط راحیل  | 

تا سال بعد...

 

۱. امسال، تمام شب های قدرم را با فکر کردن به یک زن، قدر دانستم. امسال ماه رمضانم را با دیدن عطوفت یک زن مدیریت کردم. همان زنی که سی سال به پای شوهر معتادش نشسته بود و عاشقانه دوستش داشت. آنقدر تقصیرهای او را نادیده گرفت، آنقدر پشتش ایستاد تا مرد پاک شد. مردی که هیچ امیدی به او نبود. مردی که حتی پدرش به مرگش راضی بود... این فکر دست از سرم برنمی دارد: اگر بشری محدود می تواند کسی را که مخلوقش نیست اینقدر دوست بدارد و عیب های او را نبیند، توی بی نهایت چقدر پشت ما می ایستی و دوستمان می داری... آری ... بی شک این را نیز تو به دلم انداخته ای...

۲. چند روز پیش جان کندن را هر بار با جان دادن جوجه بلدرچین ها تمرین کردم. سه تا بودند. هر کدام اندازه دو بند انگشت. کوچک و شاداب و دوست داشتنی. با دو تا جوجه کبک زندگی می کردند. آنقدر از جوجه کبک ها کتک خوردند تا اینکه ظرف دو سه روز یکی یکی ضعیف شدند و مردند. خیلی زود جدایشان کردیم اما ضربه ها کار خودش را کرده بود. مردند. دقایق آخر بالای سرشان بودم. جگرم سوخت. هر سه عین هم جان دادند. مقاومت فایده نداشت. اول ظرف یکی دو ساعت سست شدند و روی زمین افتادند. پلک سنگین شد. چشم ها التماس می کردند. نفس به سختی می آمد و می رفت. ناله خفیفی می کردند. بعد پا کاملا کشیده شد. و بدن ظرف چند ثانیه خشک شد و دیگر اثری از حیات نبود ...

انگار من هم جان می دادم. فکر کردن به لحظه سخت جان کندنم، به جای خالی ام پس از مرگ، به دست خالی ام، انگار به فریادم رسید...

۳. امسال عجیب تشنه می شدم. و تشنگی چیزهایی را به یادم می اندازد که بی قرارم می کند. گویی تشنگی دانشگاه روح است. آدم را به خود می آورد. سخت است... و این بود که هر بار... اشعار محتشم را سر می کشیدم... مست می شدم...

۴. عجیب می گذرد. این ماه مبارک هم گذشت. و من این جملات تکان دهنده کتاب مقدس تکانم می دهد که در قیامت از تو سوال می کنند چقدر در دنیا درنگ کردی پس تو می گویی یک روز یا نیمی از روز...

التماس دعا فراوان

 

+ نوشته شده در  شنبه 5 شهریور1390ساعت 21:57  توسط راحیل  | 

یک کوکب از آن کاهکشان...

 

آن شب که خدا معجزه خویش به سالار عطا کرد

نور آمد و سر از شب تاریک جدا کرد

طوفان شد و خورشید حیا کرد

آن لحظه که حق پرده ز اسرار جدا کرد

عالم همه شد مست و زمین خویش فنا کرد

مفتون شد و خورشید رها کرد

گردش  به  مدار  پسر  آل  عبا  کرد

 

شب رفت و دگر روز جوان شد

ماه آمد و مستور در آن شد

شاه آمد و شوری به جهان شد

مهر آمد و منت به سر ملک و مکان شد

هستی همه جان خیره در آن چشم و کمان شد

وز وصف رخش ولوله در خلق روان شد

 

مه گفت که این ماه، همان است...

خاک فهمید که یک کوکب از آن کاهکشان است...

آب دانست که او شبه نبی روی نشان است...

 

کز آمدنش دشت بلا در هیجان است

روزی زتنش خون و عطش در فوران است

گویی که ملک یکسره در صور دمان است

هستی نگران است

این تحفه به پشتش چه گران است!

قلب مه و خورشید و زمین و فلک و بحر تپان است!

گویی که ملک یکسره در صور دمان است!

لیلا به جنون از مه این ماه فشان است

او پور حسین بن علی... فخر جهان است...!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 تیر1390ساعت 14:55  توسط راحیل  | 

فرصت

 

روز اول

در مرکز جمعیت نشسته ام. خود را به بند کشیده ام. نمی دانم بیرونم یا درون. فردم یا جمع. واحدم یا با بقیه وحدت یافته ام. صدای زمزمه و تسبیح ذهنم را می نوازد...

چقدر جرم گرفته ام در تمام این مدت. آنقدر سنگین شده ام که حتی خم و راست شدن برایم دشوار است. باید سخت بکوشم...

روز دوم

زمان به کندی می گذرد. لحظه ها ساکت و مضطرب می روند. لحظه هایی تکرار ناشدنی. با هویت های بی همتا. با شناسنامه های منحصر به فرد.

دلم گرفته. اضطرابی تاریک و ناشناخته در دلم، مرا سست می کند. ضعف مرا ساکن کرده است. بغضم خشک شده است. امیدهایم گویی در بستر احتضارند. توان خواستن ندارم... کسی هست مرا یاری کند...؟

روز سوم

صبح شده است. صدای تسبیح می آید. آرامش لطیفی مرا در آغوش گرفته است. در خود فرو رفته ام. خستگی بدنم، در قدرت خواسته هایم گم شده است. در تنهایی مطلق غرق شده ام. در رهایی امنی معلقم. انگار همه چیز در یک چیز خلاصه می شود.

ذهنم سبک است و قلبم سنگین... اشک پشت اشک... بزرگ می شوم انگار... از رنج هایم بزرگ تر... از خیلی چیزها بزرگ تر...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 تیر1390ساعت 11:43  توسط راحیل 

ناگفته ها

 

تاریخ مصرف تو

در دل من

تمام شد

عجیب است که فاسد نمی شوی...

..................................................

تو را از خدا می خواستم

تا احیایم کنی

چون عیسی...

تو را که خدا به من داد

ذبحت کردم

چون اسماعیل....

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 خرداد1390ساعت 13:57  توسط راحیل  | 

حرف های همیشگی

 

۱. گاهی اوقات احساس می کنم، دو نفر در وجودم زندگی می کنند. یکی دائم به من امید می دهد و درست در همان لحظه یکی دیگر ناامیدم می کند. هر وقت بر سر دوراهی قرار می گیرم این دو به جان هم می افتند. ادامه بده... می توانی... بیخیال شو... تو بی نظیری... تمامش کن... گند زدی... خودت را خلاص کن... عالی شد... دیدی توانستی..!

و دائم با هم کل می خوابانند(!) و در درونم سر و صدا می کنند. هنوز هیچ فرمول دقیقی از اینکه هر بار کدامشان و در چه شرایطی پیروز می شوند به دست نیاورده ام. اما مدتی این صدا در ذهنم بر همه صداها غالب است: باید زندگی کنی...

 ۲. آدمیزاد موجود عجیبی ست. تا وقتی در شرایط عادی به سر می برد معلوم نیست که چیست، اما وقتی با رنج درگیر می شود، هویت واقعی و قابلیت های خود را رو می کند... (درست مثل همان لیوانی که با یک صفحه سیاه بی معنی پوشیده شده بود. اما وقتی آن را از آب جوش پر کردیم، صفحه سیاه به تدریج، تصویر یک گل را در خود آشکار کرد... نخند لطفا، کاملا ربط داشت!)

 ۳. حس برتری طلبی عجیبی که داشتم مدتی ست کاملا خفقان گرفته. نمی دانم چه شد که به این نتیجه رسیدم که در دنیایی که همه چیزش نسبی ست و یک چیز می تواند در یک زمان و مکان برتر باشد و در جایی دیگر نباشد، در دنیایی که همه چیزش فانی ست و برتری در آن هیچ اعتبار مطلق و پایداری ندارد، چرا اینقدر خودم را زجر بدهم و حرص بیخود بخورم... بهتر نیست خودم باشم و خودم را با آنچه که باید باشم مقایسه کنم. (البته من متوجه شدم اگر افراط کنیم بی رگ می شویم)

 ۴. گاهی فکر می کنم، اگر هر کدام از ما با خودمان تنها بودیم، اگر هیچ آدمی دور و برمان نبود، اگر می توانستیم همه آنچه در وجودمان هست را بروز دهیم، چه شکلی بودیم... (بدون آدم ها که نه چیزی برای بروز وجود دارد و نه خوب و بد معنا پیدا می کند!به این می گویند اصل عدم قطعیت!) ولی اگر می شد، اگر از نگاه ها و افکار مردم نمی ترسیدیم. اگر خوشایند مردم برایمان اهمیت نداشت، چه موجودی می شدیم..!

 ۵. چرا انسان مرضی دارد که دائم میخواهد به گذشته برگردد و اشتباهاتش را اصلاح کند! با آنکه خودش هم می داند صدبار هم اگر برگردد، تحت آن شرایط باز هم آن اشتباه را تکرار خواهد کرد!

 ۷. خدایا... مهارتت در عشقبازی فوق العاده است.

 

 پ.ن: شش نداشتیم. چون ارادت خاصی به هفت دارم.

 پ.ن: عزیزم وقتی می گویم مثل گذشته نیستی بگو چشم! حتما باید بیایم آبرویت را ببرم!

 پ.ن: گاهی... آنقدر تنها می شوی... که "تنهایی" هم... تنهایت می گذارد...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 اردیبهشت1390ساعت 1:50  توسط راحیل  | 

ناگفته ها

 

غمی نیست

چه باشی

چه نباشی

تعبیر خواب چشم های تو

بیداری همیشگی چشم های من است

.......................................................

من

از غده های بدخیم این قلب فهمیدم

که این روزها

عشق هم سرطان زاست...!ا

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 فروردین1390ساعت 23:25  توسط راحیل  | 

خواب در بیداری

 

این روزها بدجوری احساس میکنم که در خواب هستم! حس خوبی ست. همه چیز برایم به سبکی یک رویاست. انگار همه ی صحنه ها و موقعیت ها را خواب می بینم. گاهی بد گاهی خوب. و انگار قرار است با مرگ از این خواب بیدار شوم.

 بذر این مدل فکر کردن، چند سال پیش در خلال بحث با پدرم، در ذهنم کاشته شد. از نوجوانی سوالات زیادی درباره فلسفه ی حیات در سرم بود. گاهی آنقدر زیاد بود که به کلاف به هم ریخته و گره خورده ای تبدیل می شد که دیوانه ام می کرد و حالم را به هم می زد. راه حل آن فقط گذر زمان، کسب تجربه و تکامل عقل من بود. وگرنه حتی خود خدا هم نمی توانست مرا قانع کند! اما وقتی بزرگ تر شدم یاد گرفتم: وقتی چیزی را نمی فهمم نباید انکارش کنم. باید احتمال هر چیزی را داد...

یکی از سوالاتم همیشه این بود که ماده و امکانات خلق موجودات زنده از کجا آمده؟ چگونه خدا می تواند با ماده یکی باشد! چگونه از روح، ماده به وجود می آید؟ نمی دانم کدام فیلسوف بود که می گفت، "ماده هم مانند خدا، قدیم است. اما با این تفاوت که ماده معلول خداست." این برایم قانع کننده نبود و حتی شک مرا بیشتر می کرد. اما بحث با پدرم آن روز مثل همیشه نبود. جوابی به ذهنم رسید که آرامم کرد. شاید حقیقتی که با فهمش، جهان مادی، تنها یک خواب به نظر می آمد و تحمل دردها آسان میشد. حقیقتی که مفهوم وحدت را به من می فهماند. حقیقتی مثل این: ماده، تنها یک تصور است و حقیقت ندارد...

بحث ما درباره "ماهیت خدا" بود. و من حال غریبی داشتم آن روزها. در این میان، پدرم به مسائلی اشاره می کرد که سرنخی برای فکر کردنم میشد.  

درست یادم نیست که چه می گفت. اما در آن لحظات ناگهان دریافتم: "چیزی به نام ماده وجود ندارد" همگی فقط تصورات و تقسیم بندی های ما هستند. آنچه ما لمس می کنیم حقیقت و "اصالت" ندارد، بلکه وسیله ای برای "درک ارواح دیگر" و "تکامل" است. تا حدی، مانند درک و تصوریست که انسان در خواب نسبت به موجودات دارد. زندگی هم نسبت به مرگ می تواند نوعی خواب باشد...

همینطور که هر از گاهی صدای پدرم را میشنیدم و گاهی در خود فرو می رفتم احساس سبکی عجیبی می کردم. همه چیز در نظرم با هم یکی میشد. همه موجودات با خدایشان. مانند رابطه ی انسان با ذهنش. و یا رابطه ی خورشید با نورش... و این یکی شدن ناگهان محبت و اشتیاقی را در دلم شعله ور ساخت.

ناگهان سنگینی غم ها و دردها کم شد. همه چیز به نظرم گذرا رسید. حقیقتی بزرگ جای مسائل فانی و پوچ را در درونم گرفت... انگار ذهنم تنها به یک تلنگر احتیاج داشت... آری! این جسم، تنها یک تصور است، و "حقیقت"، آن وجودی ست که به واسطه ی جسم، تکامل می یابد. دانستن این جمله با فهمیدنش کاملا متفاوت است.

همینطور که فکر می کردم، صدای پدرم را شنیدم که در خاتمه کلامش گفت: "و برای همین است که خدا در سوره بقره می فرماید: الذین یومنون بالغیب... (متقین کسانی هستند که به غیب ایمان دارند...)"

پ.ن: نمی دانم چرا این موضوع مرا به یاد فیلم جایگزین  surrogates می اندازد. که مربوط به عصر ربات هاست و هر آدمی برای خودش رباتی شبیه به خود دارد که از راه دور کنترلش می کند.

پ.ن: همه ی این فکرها خطاپذیرند. شاید بعدا طور دیگری فکر کنم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 فروردین1390ساعت 0:1  توسط راحیل  | 

غروب زمستان

 

1. زندگی حاصل جمع روزهایی ست که در آن به غایت احساس خوشبختی می کنی و روزهایی که به شدت احساس بدبختی می کنی. و گاهی خودت می مانی که بالاخره خوشبختی یا بدبخت! و برای تغییر این احساس تکراری کاری از تو ساخته نیست. جز این که به حد کافی بزرگ شوی و بفهمی همه چیز به زودی می گذرد. مهم این است که به خدا بسپاری...

2. آدمیزاد را طوری طراحی کرده اند که به هر موقعیت مداومی عادت می کند. به خوشی. به رنج. آری. گاهی انسان آنقدر رنج می کشد که به رنج هم معتاد می شود! اگر نباشد خمار می شود. تعادلش را از دست می دهد. بی حس و بی درک می شود.

3. نمی دانم چه چیزی این همه مرا میخکوب کرده که این همه مدت یخ زده و سنگین در تعلیق خودم فرو رفته ام. تنها می دانم که دیگر مثل سال های گذشته نیستم... شده ام بازیگری که حتی نقشش را به خوبی ایفا نمی کند. چیزی مرا در لاک خودم نگه داشته است. نمی گذارد خود را رها کنم و از آنچه دارم لذت ببرم. آن چیز چیست...؟ نمی دانم.

4. در این روزهای اخیر، تعدادی دل، شکسته ام... و شرمسارم. نمی دانم چرا اینطور شد. هر چه بررسی کردم به یک نتیجه رسیدم: "اعتمادم را به احساس اطرافیانم از دست داده ام...".  (آه از این احساس های فروخورده که بروز دادنش...)

5. سال 89 سال بی پدر مادری برای من بود! هر چه از دهنش در آمد به ما گفت و رفت! روزهای عجیبی برایم ساخت. بدترین و بهترینش را در کنار هم. سرعتش هم شگفت آور بود. ما هم که کمربند ایمنی نبسته بودیم و این شد که...!!  حسی به من می گوید سال نود سال خوب و پرباری خواهد بود. خیلی انتظارش را می کشم!

6. میلی در وجودم سالهاست که ارضا نشده: چند روز... تنهای تنها ... در یک کلبه ... در کوهستان..! و در کنار این حس، اخیرا میلی متناقض امانم را بریده: دلم برای دیدن خیلی ها تنگ است. این تناقض پاک مرا دیوانه کرده است!

7. خبرهاییست! همه ی دنیا را بوی پیراهن یوسف گرفته است... یعنی سال بعد، او می آید...!؟ آیا می آید..؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 اسفند1389ساعت 21:41  توسط راحیل  | 

نمی دانم چه می خواهم بگویم...

 

باز نمی فهمم چه حسی دارم... نمی فهمم چه می خواهم... شاید دوست دارم در تنهایی خود فرو بروم و فنا شوم... خودم باشم و خودم...

روی شانه هایم احساس سنگینی می کنم. دوست دارم از آدم بودنم استعفا بدهم. دوست دارم تمامش کنم. دوست دارم به خوابی عمیق فرو برم. آنقدر عمیق که به آن مرگ بگویند.

یا به جای دوری بروم و در این راه فقط من باشم و یک کوله پشتی...

درد... انگار مرا از درد ساخته اند... و من چه دوست دارم این درد را... چیزی که مرا دائم با خدایم درگیر می کند. چیزی که مرا از بند شدن نجات می دهد... رها می کند...

گنگ و معلقم... چیزی در درونم می گوید "می توانی. از پس این هم برمی آیی. دنیا فقط یک خواب است..."

 

+ نوشته شده در  جمعه 28 آبان1389ساعت 21:1  توسط راحیل  |