تبليغاتX
من فرزند آدم

من فرزند آدم

آسمان بار امانت نتوانست کشید قرعه ی کار به نام من دیوانه زدند

عالم جفت گیری!

 

من زنم و به همان اندازه از هوا سهم می برم که ریه های تو!  دردآور است که من آزاد نباشم تا تو به گناه نیفتی، قوس های بدنم بیشتر از افکارم به چشمهایت می آیند! تأسف بار است که باید لباس هایم را به میزان ایمان تو تنظیم کنم.         (سیمین دانشور) روز زن مبارک!

 

این اس ام اسی بود که روز زن از یکی از دوستانم دریافت کردم. و ذهن مرا به خودش مشغول کرده و سوالات زیادی برایم به وجود آورده است. مثلا اینکه آیا واقعا این چند جمله ارزش گفتن دارد؟ آیا بعد از آن یک مرد نمی گوید "ای جان! آزاد باش من قول می دهم که فقط به افکارت نگاه کنم؟؟ آیا نمی گوید من ایمانم زیاد است خیالت راحت باشد؟؟؟ می خواهم بدانم هیچ وقت کسی به مردم می گوید تأسف بار است که ما باید در حصار چند دیوار زندگی کنیم چون شما نمی توانید به حریم خصوصی ما نگاه نکنید؟؟!!!

درست است که مرد در برابر زن موجود ضعیفی است. درست و تاسف بار است که زن برای تمام نیازهایش فقط یک مرد می خواهد و بیشتر مردان (با هر تفکر و آیینی) اگر هزار زن با قوس های مختلف ببینند باز هم برای درک کردن ویژگی های هزارو یکمین، بی تابند (چیزی که امروز می بینم به حالت بیماری  درآمده). اما ما زنان خودمان خوب می دانیم که بیشتر امور در دست خود ماست. وقتی خود زن، در اجتماع، به قوس های بدنش بسیار بیشتر از فکرش اهمیت می دهد و طوری رفتار می کند که گویی بلند فریاد می زند که آقای مرد، نکند توجه به افکارم تو را از توجه به بدنم بازدارد، آنوقت می تواند از مرد انتظار داشته باشد طور دیگری روی او حساب کند؟؟ اصلا خود ما زنان، اگر مرد دانشمند و با فضیلتی را ببینیم که لباس نامناسبی به تن دارد و نصف بدنش (یا بیشتر!) پوشش ندارد، روی افکارش تمرکز می کنیم؟؟!! اصلا اینکه مرد غالبا انگیزه ای برای پوشیدن چنین پوشش هایی (یا بی پوششی) ندارد خودش به این معنی نیست که ما زنان و مردان تفاوت هایی در اندام و تمایلاتمان داریم و شاید باید گاها قوانین متفاوتی را رعایت کنیم؟ چرا اصرار داریم که درست مثل هم هستیم؟ آیا ارزش ما به این است که درست مثل مرد باشیم؟ آیا این توهین به زن نیست؟

اگر در دنیای امروز همه ی روابط به سبک جفت گیری حیوانات شکل می گیرد، بیشتر زن مقصر است. هر وقت در و پیکر خانه ات را باز گذاشتی، هر اتفاقی که افتاد مقصر خودت هستی. و البته این از قباحت کار دزد چیزی کم نمی کند. هر چقدر محکم کاری کنی باز هم دزد وجود دارد. اما توی زن می توانی اوضاع را بیشتر از این، به نفع خودت در آوری. ضرری به مرد نمی رسد اگر تو آزادتر باشی. (ظاهرا فقط) تو می بازی. کمی پوشش و کمی بزرگ داشتن شخصیت خودمان چیزی از آزادی ما کم نمی کند.

اما اگر به جای این اس ام اس می گفتند که "چه دنیای عجیبی که زن قدر خودش و توانایی های واقعی اش را نمی داند و مرد در حالیکه زور خودش را هم ندارد، با همه ضعفش، خودش را قدرتمندتر می داند "، به نکته ی بجایی اشاره کرده بودند...

پ.ن: بلا نسبت برخی زنان و مردان که از سیستم دیگری پیروی می کنند.

پ.ن: در چنین دنیایی وقتی مرد یا زن بزرگ و با شخصیتی را می بینم که حتی در فاسد ترین شرایط، خودشان را، رفتار و منششان را از جماعت جدا کرده اند و سرشان به کار و رشد و تعالی خودشان گرم است و نیازهایشان را به شکلی درست برطرف میکنند، احساس می کنم خدا فرشته هایش را روی زمین رها کرده...

 

+ نوشته شده در  شنبه 23 اردیبهشت1391ساعت 22:13  توسط راحیل  | 

من و... خدا

 

چند وقت است که خیلی از خدا بیشتر خوشم آمده. این غیرت ورزی اش دلم را می برد. همین که دائم مرا تکان می دهد که "هی! تو غیر از من کسی را نداری حواست باشد..." بیشتر آدم را مجذوب خودش می کند. مثل این است که روی آدم را بگرداند به سمت خودش و بگوید "با این دوربین صحبت کن!"

آری. درست است. شکاکم. بیشتر در مورد موضوعاتی که برایم خیلی مهم و حیاتی اند. هر گونه احتمال باورنکردنی و غیر ممکنی را می دهم. از وقتی به بلوغ فکری رسیدم حداقل سالی یک بار درباره  فلسفه  ی وجود، به توجیه جدیدی غیر از خدا اندیشیده ام. اما هنوز هیچ راهی امن تر از خدا پیدا نکردم. بیشتر ، وقت هایی می بینمش که در خودم فرو می روم. اصلا، ایمان داشتن، به خودی خود آرامش است. حتی اگر به یک تکه سنگ هم ایمان داشته باشی و احساس کنی همه ی اتفاقات زندگی ات هدفمند است، این خودش آرامش بزرگی ست. چه برسد به اینکه خدایی بی نهایت داشته باشی که خصوصیاتش با عقل جور در بیاید. بی ایمان ترین و پوچ گرا ترین آدم ها هم ترجیح می دهند برای روز مبادا هم که شده، جایی در ذهنشان معتقد به خدایی باشند. هر چند این مدل ایمان داشتن، معمولا آدم را به جایی نمی رساند.

بدجوری هوای رها شدن در یک صحرای بزرگ و گرم به سرم زده است. تنهایی قدم بزنم و بلند بلند صحبت کنم. از همه چیز. از غم ها و شادی ها. از دلتنگی ها. از مسئولیت ها. از همان بار امانتی که گاهی پشت انسان را خم می کند. بگویم. و هیچ کس نشنود... جز کسی که همیشه می شنود...

 

پ.ن: یادت باشد، هر کاری که بکنی، خودت را به در و دیوار هم بکوبی، ایمان چیزی ست که خدا خودش باید در دلت قرار دهد...

پ.ن: دوست دارم روزی هزار بار دست و پای پدر و مادرم را ببوسم. حالا می فهمم که در این دنیای درهم و برهم، تربیت معنوی آنان چه قیمتی داشت. چه گرانبها و با اهمیت بود وقتی که به ما یاد می دادند که قائل به حلال و حرام ها نشویم. " اگر معشوق می گوید نماز، تو به نماز شب فکر کن" ...

لیاقت هر کسی همان چیزی ست که به آن توجه دارد. وقتی انگیزه ات کسی یا چیزی باشد آنقدر برایش هزینه می کنی که بقیه را متعجب می سازی. آه که چه دانش آموزان بدی بودیم...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 فروردین1391ساعت 2:38  توسط راحیل 

تحریم نفت!

 

1.خیلی وقت است که حرفم نمی آید. شده ام درست مثل هکتور (طوطی مان!) ، که از وقتی گذاشتیمش درون قفس، گوشه گیر و عقده ای شده است. نه حرف می زند... نه می خندد... فقط گاز می گیرد. قفسی مرا فرا گرفته که احتمالا خودم هستم. پروردگار قادر متعال هم اخیرا گاهی در روز سه چهار امتحان از من میگیرد. و من هم که همیشه شب امتحانی بوده ام وقت سر خاراندن ندارم. تا اینجا بیشترشان را پاس نکردم و هر ترم باید دوباره برشان دارم. (نشنیده بگیرید ولی برای در آمدن از این رکود، شدیدا به کتک احتیاج دارم. بهار جان کجایی مادر!)

2. این روزها از لحظه ای که پایم را بیرون از خانه می گذارم دلم به شدت میگیرد. من همیشه عاشق زندگی مدرن بودم. و یقین داشتم دنیا از هر جهت دارد پیشرفت می کند. این روزها یقین دارم که آن روزها اشتباه می کردم! و دنیا با تمام پیشرفتش به شدت رو به سقوط می رود. هر روز بیشتر از دیروز خودمان را مشغول یک مشت سلول بدنمان می کنیم و فراتر نمی رویم. چه باعث شده بود که فکر کنم زندگی گذشتگان به اندازه کافی تکامل یافته نبود! آیا لزوما هر چه علم و امکانات ما بیشتر می شود ما کامل تر می شویم؟ اصلا آیا علم ما دارد بیشتر می شود؟؟ آیا همه ی علم همین هاست که با آن موشک می سازند؟

3. شدیدا مصرم که از اخبار و سیاست و هر چه مربوط به آن است فاصله بگیرم! روان درد گرفته ام از این همه نابکاری و از کشف پتانسیلی که در بسیاری از ما برای حیله گری وجود دارد وقتی که به آن بالاها برسیم.

4. امروز داشتم فکر می کردم اگر با خودم صادق باشم می فهمم که انحصارطلبی و تمامیت خواهی من در این حد است که اگر چیزی یا کسی مال من باشد دوست دارم برش دارم و بگذارمش درون کمد و در را قفل کنم!! و چیزی که مال من است اگر یک موجود زنده باشد نباید هرگز کسی را غیر از من در دلش راه بدهد وگرنه همه چیز تمام است! (یک دختر تمام مردادی!!) اما درست بعد از این فکر چیزی در ذهنم جرقه زد که آهای راحیل تو که اختیار نفس کشیدن خودت را هم نداری اینقدر خودخواهی، آنوقت از خدای به آن عظمت توقع داری هر کس و ناکسی را در دلت راه بدهی و بعد برای خدا هم یک گوشه قلمرو درست کنی و او هم قبولت داشته باشد؟ (چرا اینقدر گند می زنی پشت هم؟ تکلیفت با خودت معلوم نیست...)

 

 5. ....

 6. سوالی اساسی دارم. اگر کسی را واقعا دوست داشته باشید از چه راه هایی نشانش می دهید؟

 7. علیک سلام. همین دور و بر هایم...

پ.ن: هر کاری کردم که حرف های اصلی ام را بزنم نشد. حال حرف زدن ندارم تا مدتی...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 بهمن1390ساعت 18:29  توسط راحیل  | 

...


کسی مرا می خواند...

کسی به من لبخند می زند...

کسی مستم می کند...

کسی خودش را به من الهام می کند... 

کسی در من است. کسی. کسی که همه کس است. لابه لای نفس هایم. در خلال تپش هایم. کسی هست...

کسی که پیش از هر خوردن می گوید: بگو  "بسم الله"...

ای همه کس، ای غیر از تو هیچ کس، ای کس من بی کس! با من بگو:  این... آخرین محرم است...


+ نوشته شده در  شنبه 5 آذر1390ساعت 16:13  توسط راحیل  | 

فقط یک تب روحی

 

درد... استخوان هایم را می سوزاند... سرم گیج می رود... سینه ام سخت فشرده است... تقلا می کنم...

هر فکری که به سرم می آید دردی را به من تزریق می کند و می رود. هر اظطراب لگدی به من می زند و می گذرد. هر ثانیه را چون پیاله خونی سر می کشم...

درد... خسته ام... سخت خسته ام. نمی شکند این بغض لعنتی.

باز هم از آن روزهاست. باز قفل شده ام در تشنج نگرانی و تشویش. دلم سخت از همه چیز گرفته. انگار دیگر کسی را نمی شناسم. در لاک خود فرو می روم تا جاییکه اثری از نور نیست. کاش کسی مرا خاموش کند. خسته ام. از چیزهایی که نیست و باید باشد... از چیزهایی که هست و نباید باشد... از چیزهایی که انتظار داشتم باشند و نیستند... خسته ام...

نمی دانم آیا امشب جان سالم از این تب روحی به در می برم...

باید برخیزم.

باید برخیزم...

 

پ.ن: دستم را رها کردم که هر چه از دهنش در میاید بنویسد. شاید حذفش کنم. شاید باید حذفش کنم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 مهر1390ساعت 1:25  توسط راحیل  | 

تا سال بعد...

 

۱. امسال، تمام شب های قدرم را با فکر کردن به یک زن، قدر دانستم. امسال ماه رمضانم را با دیدن عطوفت یک زن مدیریت کردم. همان زنی که سی سال به پای شوهر معتادش نشسته بود و عاشقانه دوستش داشت. آنقدر تقصیرهای او را نادیده گرفت، آنقدر پشتش ایستاد تا مرد پاک شد. مردی که هیچ امیدی به او نبود. مردی که حتی پدرش به مرگش راضی بود... این فکر دست از سرم برنمی دارد: اگر بشری محدود می تواند کسی را که مخلوقش نیست اینقدر دوست بدارد و عیب های او را نبیند، توی بی نهایت چقدر پشت ما می ایستی و دوستمان می داری... آری ... بی شک این را نیز تو به دلم انداخته ای...

۲. چند روز پیش جان کندن را هر بار با جان دادن جوجه بلدرچین ها تمرین کردم. سه تا بودند. هر کدام اندازه دو بند انگشت. کوچک و شاداب و دوست داشتنی. با دو تا جوجه کبک زندگی می کردند. آنقدر از جوجه کبک ها کتک خوردند تا اینکه ظرف دو سه روز یکی یکی ضعیف شدند و مردند. خیلی زود جدایشان کردیم اما ضربه ها کار خودش را کرده بود. مردند. دقایق آخر بالای سرشان بودم. جگرم سوخت. هر سه عین هم جان دادند. مقاومت فایده نداشت. اول ظرف یکی دو ساعت سست شدند و روی زمین افتادند. پلک سنگین شد. چشم ها التماس می کردند. نفس به سختی می آمد و می رفت. ناله خفیفی می کردند. بعد پا کاملا کشیده شد. و بدن ظرف چند ثانیه خشک شد و دیگر اثری از حیات نبود ...

انگار من هم جان می دادم. فکر کردن به لحظه سخت جان کندنم، به جای خالی ام پس از مرگ، به دست خالی ام، انگار به فریادم رسید...

۳. امسال عجیب تشنه می شدم. و تشنگی چیزهایی را به یادم می اندازد که بی قرارم می کند. گویی تشنگی دانشگاه روح است. آدم را به خود می آورد. سخت است... و این بود که هر بار... اشعار محتشم را سر می کشیدم... مست می شدم...

۴. عجیب می گذرد. این ماه مبارک هم گذشت. و من این جملات تکان دهنده کتاب مقدس تکانم می دهد که در قیامت از تو سوال می کنند چقدر در دنیا درنگ کردی پس تو می گویی یک روز یا نیمی از روز...

التماس دعا فراوان

 

+ نوشته شده در  شنبه 5 شهریور1390ساعت 21:57  توسط راحیل  | 

یک کوکب از آن کاهکشان...

 

آن شب که خدا معجزه خویش به سالار عطا کرد

نور آمد و سر از شب تاریک جدا کرد

طوفان شد و خورشید حیا کرد

آن لحظه که حق پرده ز اسرار جدا کرد

عالم همه شد مست و زمین خویش فنا کرد

مفتون شد و خورشید رها کرد

گردش  به  مدار  پسر  آل  عبا  کرد

 

شب رفت و دگر روز جوان شد

ماه آمد و مستور در آن شد

شاه آمد و شوری به جهان شد

مهر آمد و منت به سر ملک و مکان شد

هستی همه جان خیره در آن چشم و کمان شد

وز وصف رخش ولوله در خلق روان شد

 

مه گفت که این ماه، همان است...

خاک فهمید که یک کوکب از آن کاهکشان است...

آب دانست که او شبه نبی روی نشان است...

 

کز آمدنش دشت بلا در هیجان است

روزی زتنش خون و عطش در فوران است

گویی که ملک یکسره در صور دمان است

هستی نگران است

این تحفه به پشتش چه گران است!

قلب مه و خورشید و زمین و فلک و بحر تپان است!

گویی که ملک یکسره در صور دمان است!

لیلا به جنون از مه این ماه فشان است

او پور حسین بن علی... فخر جهان است...!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 تیر1390ساعت 14:55  توسط راحیل  | 

فرصت

 

روز اول

در مرکز جمعیت نشسته ام. خود را به بند کشیده ام. نمی دانم بیرونم یا درون. فردم یا جمع. واحدم یا با بقیه وحدت یافته ام. صدای زمزمه و تسبیح ذهنم را می نوازد...

چقدر جرم گرفته ام در تمام این مدت. آنقدر سنگین شده ام که حتی خم و راست شدن برایم دشوار است. باید سخت بکوشم...

روز دوم

زمان به کندی می گذرد. لحظه ها ساکت و مضطرب می روند. لحظه هایی تکرار ناشدنی. با هویت های بی همتا. با شناسنامه های منحصر به فرد.

دلم گرفته. اضطرابی تاریک و ناشناخته در دلم، مرا سست می کند. ضعف مرا ساکن کرده است. بغضم خشک شده است. امیدهایم گویی در بستر احتضارند. توان خواستن ندارم... کسی هست مرا یاری کند...؟

روز سوم

صبح شده است. صدای تسبیح می آید. آرامش لطیفی مرا در آغوش گرفته است. در خود فرو رفته ام. خستگی بدنم، در قدرت خواسته هایم گم شده است. در تنهایی مطلق غرق شده ام. در رهایی امنی معلقم. انگار همه چیز در یک چیز خلاصه می شود.

ذهنم سبک است و قلبم سنگین... اشک پشت اشک... بزرگ می شوم انگار... از رنج هایم بزرگ تر... از خیلی چیزها بزرگ تر...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 تیر1390ساعت 11:43  توسط راحیل 

ناگفته ها

 

تاریخ مصرف تو

در دل من

تمام شد

عجیب است که فاسد نمی شوی...

..................................................

تو را از خدا می خواستم

تا احیایم کنی

چون عیسی...

تو را که خدا به من داد

ذبحت کردم

چون اسماعیل....

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 خرداد1390ساعت 13:57  توسط راحیل  | 

حرف های همیشگی

 

۱. گاهی اوقات احساس می کنم، دو نفر در وجودم زندگی می کنند. یکی دائم به من امید می دهد و درست در همان لحظه یکی دیگر ناامیدم می کند. هر وقت بر سر دوراهی قرار می گیرم این دو به جان هم می افتند. ادامه بده... می توانی... بیخیال شو... تو بی نظیری... تمامش کن... گند زدی... خودت را خلاص کن... عالی شد... دیدی توانستی..!

و دائم با هم کل می خوابانند(!) و در درونم سر و صدا می کنند. هنوز هیچ فرمول دقیقی از اینکه هر بار کدامشان و در چه شرایطی پیروز می شوند به دست نیاورده ام. اما مدتی این صدا در ذهنم بر همه صداها غالب است: باید زندگی کنی...

 ۲. آدمیزاد موجود عجیبی ست. تا وقتی در شرایط عادی به سر می برد معلوم نیست که چیست، اما وقتی با رنج درگیر می شود، هویت واقعی و قابلیت های خود را رو می کند... (درست مثل همان لیوانی که با یک صفحه سیاه بی معنی پوشیده شده بود. اما وقتی آن را از آب جوش پر کردیم، صفحه سیاه به تدریج، تصویر یک گل را در خود آشکار کرد... نخند لطفا، کاملا ربط داشت!)

 ۳. حس برتری طلبی عجیبی که داشتم مدتی ست کاملا خفقان گرفته. نمی دانم چه شد که به این نتیجه رسیدم که در دنیایی که همه چیزش نسبی ست و یک چیز می تواند در یک زمان و مکان برتر باشد و در جایی دیگر نباشد، در دنیایی که همه چیزش فانی ست و برتری در آن هیچ اعتبار مطلق و پایداری ندارد، چرا اینقدر خودم را زجر بدهم و حرص بیخود بخورم... بهتر نیست خودم باشم و خودم را با آنچه که باید باشم مقایسه کنم. (البته من متوجه شدم اگر افراط کنیم بی رگ می شویم)

 ۴. گاهی فکر می کنم، اگر هر کدام از ما با خودمان تنها بودیم، اگر هیچ آدمی دور و برمان نبود، اگر می توانستیم همه آنچه در وجودمان هست را بروز دهیم، چه شکلی بودیم... (بدون آدم ها که نه چیزی برای بروز وجود دارد و نه خوب و بد معنا پیدا می کند!به این می گویند اصل عدم قطعیت!) ولی اگر می شد، اگر از نگاه ها و افکار مردم نمی ترسیدیم. اگر خوشایند مردم برایمان اهمیت نداشت، چه موجودی می شدیم..!

 ۵. چرا انسان مرضی دارد که دائم میخواهد به گذشته برگردد و اشتباهاتش را اصلاح کند! با آنکه خودش هم می داند صدبار هم اگر برگردد، تحت آن شرایط باز هم آن اشتباه را تکرار خواهد کرد!

 ۷. خدایا... مهارتت در عشقبازی فوق العاده است.

 

 پ.ن: شش نداشتیم. چون ارادت خاصی به هفت دارم.

 پ.ن: عزیزم وقتی می گویم مثل گذشته نیستی بگو چشم! حتما باید بیایم آبرویت را ببرم!

 پ.ن: گاهی... آنقدر تنها می شوی... که "تنهایی" هم... تنهایت می گذارد...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 اردیبهشت1390ساعت 1:50  توسط راحیل  | 

ناگفته ها

 

غمی نیست

چه باشی

چه نباشی

تعبیر خواب چشم های تو

بیداری همیشگی چشم های من است

.......................................................

من

از غده های بدخیم این قلب فهمیدم

که این روزها

عشق هم سرطان زاست...!ا

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 فروردین1390ساعت 23:25  توسط راحیل  |