آن شب که خدا معجزه خویش به سالار عطا کرد
نور آمد و سر از شب تاریک جدا کرد
طوفان شد و خورشید حیا کرد
آن لحظه که حق پرده ز اسرار جدا کرد
عالم همه شد مست و زمین خویش فنا کرد
مفتون شد و خورشید رها کرد
گردش به مدار پسر آل عبا کرد
شب رفت و دگر روز جوان شد
ماه آمد و مستور در آن شد
شاه آمد و شوری به جهان شد
مهر آمد و منت به سر ملک و مکان شد
هستی همه جان خیره در آن چشم و کمان شد
وز وصف رخش ولوله در خلق روان شد
مه گفت که این ماه، همان است...
خاک فهمید که یک کوکب از آن کاهکشان است...
آب دانست که او شبه نبی روی نشان است...
کز آمدنش دشت بلا در هیجان است
روزی زتنش خون و عطش در فوران است
گویی که ملک یکسره در صور دمان است
هستی نگران است
این تحفه به پشتش چه گران است!
قلب مه و خورشید و زمین و فلک و بحر تپان است!
گویی که ملک یکسره در صور دمان است!
لیلا به جنون از مه این ماه فشان است
او پور حسین بن علی... فخر جهان است...!